Thursday, April 12, 2012

درسی از پیر زن جوراب فروش

شب بود داشتم همه مغازه ها تعطیل شده بودند پیر زن فقری جوراب می فروخت گاهی اوقات داد می زد شما را بخاطر خدا شما را بخاطر ... ازم یک جوراب بخرید...
که یکدفعه دوتا مرد میانسال به صحبتش کرفتند شروع کرد به نالیدن از دنیا و روزگار شر آخر به اونها با درد تمام گفت اول انفلاب دکتر سنجابی برادر زندایی من بود ولی حالا ....
وقتی من را دید که دزدکی به حرفشان گوش می کنم فکر کرد ممکنه مامور باشم فوری صحبتهایش را قطع کرد...


یک دفعه بغض عجیبی گلوی من را گرفت یادم اومد که انقلابها همیشه فرزندان خودشون را می بلعند


اگر امروز اون دکتر سنجابی بجای سران جمهوری اسلامی سر کار بود امروز وضعیتش این بود؟


جرخ روزگار عجب بازی هایی دارد

No comments:

Post a Comment

There was an error in this gadget
There was an error in this gadget
There was an error in this gadget